اولين دروغی كه به همسرم گفتم

سه ماه از ازدواجمان گذشته بود. يك صبح پنج شنبه، اوايل آذرماه. جزوه‌هايم را مرور می‌كردم و گاه‌گاهی هم نت برمی‌داشتم. گرچه اطرافم شلخته نبود اما به آن آراستگی‌ای كه مخصوص خانه‌های تازه با اسباب نو است، هم نبود.
ماههای اول ِ نوعروسی، درست نيم ساعت قبل از خانه آمدنش كمر به رفت و روب پنجاه متريمان می‌بستم. باقی روز درس می‌خواندم يا كتابهای زير تخت را كه همه نويسنده‌هایی اهل اتحاد جماهير شوروی داشتند و بس ملال آور، ورق می‌زدم.
آن صبح پنج شنبه هوا خيلی سرد بود. خوابم می‌آمد و پاهايم را چسبانده بودم به چراغ نفتی سرخی كه گذاشته بودم پايين ميز آخوندی و پشت‌اش درس می‌خواندم. كوانتوم اوربيتال مولكولی می‌خواندم و چيزی هم نمی‌فهميدم. اما نمی‌خواستم كوتاه بيايم، خوابيدن آن وقت صبح در نظرم شرم آورترين كار بود. مادرم هيچ‌وقت اجازه نمی‌داد من و خواهرم صبح‌ها بخوابيم و روزی كه رفتم پاگشا خانه‌ی پدرم، قول گرفت كه مبادا مثل مرغهای خانگي خواب آلوده شوم. اما آن صبح، مقاومت نتيجه‌ای نداشت. پلكهايم سنگين شدند و خوابيدم كه يكي دست‌اش را گذاشت روی زنگ و قلبم را از جا كند. كسي سراغ ما را نمي گرفت. نه كسي را داشتيم و نه خودمان اهل رفت و آمد. اشتباه هم زنگ واحد ما را می‌زدند، يك تك زنگ بود كه به ندرت برای بار دوم تكرار می‌شد. هر كه بود از تكمه زنگ دل نمی‌كند.
آيفون را كه برداشتم، اِلی تنها رفيقی كه توی دنيا داشتم گفت كه باز كن!
در اين لحظات از شگفتی گيج و دست پاچه شدن، بدترين چيزی كه اتفاق می‌افتد و اوضاع را پاك به هم می‌زند. من دست پاچه حوله‌ها را جمع می كردم، لباس‌ها را زير تخت می زدم و مانده بودم كه ميز آخوندی را با تمام متعلقات‌اش كدام گوشه جا دهم. بوی نفت از همه بيشتر مايه آبروريزی بود. اميد داشتم الي چكمه های پاشنه ميخی‌اش را به پا داشته باشد و برای بالا آمدن از آن همه پله، چند دقيقه بيشتر به من فرصت دهد. اما تقه در خيلی زود به صدا در آمد. در را باز كردم و شگفتی واقعی آن لحظه اتفاق افتاد. زنی كه روبروی من ايستاده بود، موهايش مش داشت و ابروهايش نخ. يك شال پيچيده بود دور سرش و با آن غلظت زنانگي صورت‌اش، مثل پسرهای شری كه سر خيابان می‌ايستند، لباس پوشيده بود. از چكمه پاشنه ميخی خبري نبود. الی من يك شلوار شش جيب ارتشی پا كرده بود با پوتينهای زمخت. بايد از همان كوبيدن پاهايش روی پله ها و بی‌ملاحظگی‌اش نسبت به آسايش همسايه‌ها دستم می‌آمد كه توی اين سه ماه بی‌خبری، دنيای الی ِ من زير و زبر شده است.
نيامده گفت كه يكی هم همراهش است كه آن پايين منتظر مانده تا من بروم دعوتش كنم. يكی كه دوست پسرش بود. البته نه آنی كه شب عروسيمان من به عنوان نامزد الی به همسرم معرفي كرده بودم. همانی كه خانمی را به قد و بالای الی می‌پسنديد و از زنهايی كه كفش پاشنه بلند پايشان نمی‌كردند و اطوار زنانه نداشتند، خوشش نمی‌آمد.
زبانم بند آمده بود. چادر سرم انداختم و از پله ها سرريز شدم كه يارو را دعوت كنم بيايد بالا. ذهنم درگير اين بود كه به همسرم چه بگويم. الی يكبار، شب عروسي من ، از خودش با نامزد قلابي سابقش دعوت گرفته بود كه همسرم با چشم و ابرو مخالفت اش را همان لحظه اعلام كرد. البته طوری كه الی نبيند. من هم من من كنان ماه عسلي كه هرگز نرفتيم را بهانه كردم و عذرخواهی. همسرم اعتقاد داشت كه رابطه ما يك زناشویی است و درست نيست با زوجهايی كه رابطه‌شان رسمی نيست، رفت و آمد كنيم.
آن پايين، توی يك پيكان كرم رنگ درب و داغان، يك پسر بچه نشسته بود كه به جز رنگ سفيد پوستش، همه چيزش حتی لباسهايش خرمايی بود. چشمهايش و موهای مجعد ِ سر و سينه اش كه از يقه باز ِ بازش بيرون زده بودند. توی آن سرما دستهايش را گرفته بود روی چراغ خوراك پزی كه زير پای مسافر جلو گذاشته بودند. به شيشه زدم و سرش را بالا آورد. خيلی جوان بود. الی اين بار رفته بود توی خط پسربچه‌های وحشي تازه بالغ. گفتم بفرماييد بالا.
چراغ را خاموش كرد، درها را قفل نكرد و دنبالم راه افتاد. قد بلندی داشت، چهارشانه. حرف هم نمی‌زد.
الی لباس‌اش را كنده بود. يك بافت توری پوشيده و موهايش را هم گوجه كرده بود. يادش رفته بود وقت پايين آمدن سفارش كرده بودم، زير كتری را روشن كند. همه حواسش به دلبری از پسرك رفته بود.
اما پسر بيشتر دغدغه شاشيدن داشت تا دقت به لباس توری و لبهايی كه ناشيانه سرخشان كرده بودند. بهترين فرصت بود كه الی را بكشانم توی اتاق و سين جيم كنم. اين كيه، اين را از كجا پيدا كردی، با قبلی چرا به هم زدی و كجا شال و كلاه كرديد؟ چطوری اينجا را پيدا كردی؟
گفت كه با قبلی نساخته و درست يك هفته بعد در حضيض افسردگی -كه من خود خدا هم می‌آمد و شهادت مي داد، محال بود باورم كنم- می‌رود برای خريد توی بوتيكی كه اين پسره فروشنده اش بوده و بعد طبق معمول هم عشق وعاشقی. گفت كه چند ماهی از الی كوچك‌تر است كه آن هم سر حرفهای ديگرش، بی شك دروغ بود. به بهانه شركت توی سمينار، مامان و بابا را پيچانده و راه افتاده بودند بروند شمال. آن هم توی اين فصل سال. آدرس خانه را هم از مامانم گرفته بود. گفت كه پسر خيلی خوبی است. خيلی زرنگ است و توی پاساژ سپاهان بوتيك دارد. تصميم‌اش را هم گرفته كه با اين يكي كار را تمام كند. اين را هم می‌دانستم دروغ می‌گويد. پسره دست كم پنج سالی از ما كوچك‌تر بود و اصلا توی اين باغ‌ها نبود. الی می‌گفت ديپلم دارد. كه چه ايرادی دارد؟ فوق ليسانس داشتن كه هنر نيست. امروز پول توی بازار است و از اين فلان شعرها كه با هر كه می‌گشت، از دهان طرف بيرون نيامده، قاپ می‌زد و توی دهانش می‌افتاد. الی ِ من مثل آب بود. به شكل هر ظرفی كه تويش ريخته می‌شد، در می‌آمد.
از آن لحظه به بعد، رفتم توی آشپزخانه و سرم را گرم كردم به خردكردن هويج، سيب زمينی و پختن يك غذای آبرومند. پسره و اِلی آن طرف ديوار، پشت به من چسبيده بودند به هم زير جلی می‌خنديدند. انگار آدمی نبود كه بجوشد. خيلی عجيب بود از بوتيك‌دارها كه به نظرم همه شان از دم قالتاق‌اند.
گاهی اِلی برای آب شدن يخی كه ميان ما بود، مزه می‌پراند و بر می‌گشت به طرفم و توی صورتم می‌خنديد. سخاوتمندانه چشمك می‌زدم كه راحت باش. همه فكرم درگير آمدن همسرم بود و اين‌كه چه برخوردی می‌كند. غذا را در همان فاصله ور رفتن اِلی و دوست پسرش به هم، پختم و سفره را چيدم. پسره غذايش را كه خورد خيلی عادی گفت: مرسی خانم. واقعا خوشمزه بود. من كه ارگاسم شدم!!!
فكر كردم اشتباه شنيده‌ام. اِلی اما از بهت در آوردم كه ح جون از وقتی اين كلمه را برايش توضيح دادم، بدجور عاشق‌اش شده. از هرچی خوشش بيايد می‌گويد ارگاسم شدم! دستم آمد كه طرف ديپلم هم ندارد.
بعد از نهار هم پيش آن التماسی كه توی چشمهای اِلی بود، كم آوردم. بلند شدم و لباس پوشيدم كه مثلا بايد بروم بيرون. جايی نداشتم بروم. پس رفتم امام‌زاده، پنج شنبه بود و زنها توی امام‌زاده آش می‌پختند. نشستم كنار زنهايی كه زيارت نامه می‌خواندند. آش خوردم و بعد هم رفتم قبرستان. ميان قبرها چرخيدم و نشستم روی يكی از صندلی‌ها و ماتم مردم را تماشا كردم.
برگشتنی از پيكان كرم رنگ خبری نبود. خيالم آسوده شد كه رفته‌اند. رفته بودند اما خانه حسابی شخم خورده بود. چراغ نفتی را منتقل كرده بودند به اطاق و آخر ماجرا هم يادشان رفته بود فتيله را پايين بكشند. دود همه‌جا را برداشته بود. روی تخت پر بود از دستمال كاغذی‌های مچاله و روتختی هم بويی گرفته بود كه نبايد. گويا پسره خيلی ارگاسم شده بود.
روتختی را شستم. خانه را مرتب كردم و ته سيگارها را هم ميان روزنامه پيچيدم و توی سطل انداختم. پنجره‌ها باز كردم كه هوا كلك آثار باقی مانده را بكند. به همسرم هم هيچ وقت نگفتم كه آن روز ميهمان داشتيم و از همه بدتر ميهمان‌ها به بستر مقدس زناشويی ما وحشيانه تعرض كرده اند.

1 comment نوامبر 19, 2009

چشم و چراغ‌های جنبش

امروز يكی با يك ادبيات خيلی زشت در مورد «ندا» صحبت كرده بود. كارگرها خوب خدمت‌اش رسيدند!

حساسيت كارگرها به جنبش و احترامی كه نسبت به آن قائل هستند، تاثير يكي از بچه های كارگاهه. دانشجوست. سوراخهای برنامه درسی‌اش رو با وسط كاری توی يك كارگاه مونتاژ پر كرده.وقت نهار هم اونه كه چراغ بحث را روشن می‌كنه. در واقع اونه كه تونسته فكر كارگرها را درگير مبارزه كنه.امروز دلها را همراه كرده، فردا هم شايد گامها را
…………….

خودش خبر آزادی‌اش را داد. گرچه از دوستان شنيده بودم. اما از زبان خودش مزه‌ی ديگری داد. به اميد روزی كه همه گنجشكهای دربندمان پر بكشند

گفتم گنجشك، چون يك ناشناسی sms زد و نوشت كه دلش از دلتنگی شده اندازه دل يك گنجشگ! مهم نيست كه اشتباه شده بود. لذت شنيدن اين جمله حتی اگر مخاطب آن تو نباشی، كمتراز لذت تماشای يك فتح به چشم فاتح‌اش نيست.

………….

ديروقت بود كه برمي گشتيم، شب جمعه. همان شب جمعه‌ای كه سنگ ِ شكسته‌ي قبر ِ ندا، دل مادرش را شكست. رفته بوديم بدرقه عزيزی كه بازگشت‌ا‌‌ش به واژگونی اين حكومت گره خورده است.
صندلی‌های واگن خانمها آنقدر جا داشت كه بتوان تنها ايستاده را ميان نشسته‌ها زورچپان كرد. تقريبا نشست روی پايم. من سمت راست و دوستش سمت چپ. شال و مانتوی مشكي. با موهای لَخت ِ شبق. خيلی خوشگل بود و با چه مهری دوستش را بابت از دست دادن گوشی و فلش تسلا می‌داد. پشت شمشادهای بهشت زهرا انداخته بودند و با مصيبت از چنگ اطلاعاتی‌ها گريخته.
………………………

آخ كه بنازم غيرت اين جوانهايی را كه همه زندگيشان را گذاشته اند پای مبارزه. اگر ما فقط مناسبت‌ها می‌رويم، آنها هرجا كه تجمعی باشد، هرجا كه سوگی باشد، هرجا كه دل شير بخواهد می‌روند و درگير می‌شوند.
يكی نوشته بود خط مقدمی‌ها. من می‌گويم چشم و چراغ جنبش.

2 comments نوامبر 14, 2009

گرچه كلنگ ستم بر زنان را با طبقاتی شدن جامعه انسانی زدند اما مسئله تداوم و يا مرگ آن چيزی سوای فرو ريختن طبقات است

شماره 1- كارخانه داروسازی الف

وقت بيان مطالبات زنان كارگر بابت اختصاص زمان شيردهی به مادران و يا مشكلات مهد كودك، كارگران مرد نه تنها همراهی نمی‌كنند بلكه غرولندشان بار خاطر هم می‌شود كه:
خانم وقتی شوهرت كار می‌كنه، چه دليلی داره جای يك بيكار را بگيری؟
اگه غصه بچه‌ات را داری برو خونه بشين مادری‌ات را بكن!

………..

شماره 2- الكتريكی ب (سالهای خيلی دور كه هنوز شوارها زنده بودند)

تقريبا دو سوم از جمعيت كارگران كارخانه الكتريكی ب را زنان تشكيل می‌دهند اما در شورای كارگری جايی ندارند چون رئيس شورا می‌فرمايند:
شورا جای زن نيست! جلسات وقت و بی وقت تشكيل می‌شود و تا ديروقت طول می‌كشد. زنها با اين شرايط نمی‌توانند نماينده داشته باشد!

………..

شماره 3- مراسم 8 مارس در شهرستان جيم

آقايی پشت تريبون می‌ايستند و در لزوم رفع ستم جنسی بر زنان نيم ساعتی سخنرانی می‌كنند.
غافل از اين كه شب قبل همين آقا، همسرش را مورد لطف هميشگی قرار داده و خانم با همان چشم كبود كه البته برای حفظ آبرو محصول ليزخوردن پا و اصابت دسته درب به گوشه چشم است، ميان مدعوين نشسته‌اند.

………..

شماره 4- ويترين جريان سياسی دال

يكی دو تا مقاله يا برنامه در مورد مسئله زن صرفا برای تزئين گذاشته‌اند و آن پشت ديدگاه سياسی خود را با همين رنگ و لعابهای نمايشی تبليغ می كنند.

………..

شماره 5 – زندگی زناشويی دو تا فعال سياسی واو
از آقا مرتب می‌پرسند كه خانم چرا جلسات تشريف نمی‌آورند؟
ايشان تقصيرات را به گردن بچه می‌اندازند! آخر يكی بايد بچه را نگه دارد و صد البته بچه‌داری وظيفه زن است.
دوستان هم سر تكان می‌دهند و افسوس می‌خورند كه حيف از اين زن با آن همه ايده خوب و فكر روشن كه تولد بچه خانه نشين‌اش كرد.

………..

شماره 6- شورا يا انجمن يا كميته دفاع از حقوق زنان ياء

چند تا كميته و انجمن و شورای جنبشهای اجتماعی ديگر، يك جلسه آشنايی و تبادل ايده‌ها ترتيب داده‌اند و وقت معرفی نماينده ها همه با تعجب زل می‌زنند به يك آقا با حجم قابل توجهی سبيل كه به نمايندگی از «شورا يا انجمن يا كميته دفاع از حقوق زنان واو» در جلسه شركت كرده است.
آقاي نماينده زنان اعلام می‌كند زنانی كه نمايندگي‌شان را بر عهده دارد چون:
شوهر يا پدر يا برادرشان اجازه نمی‌دهد نمی توانند دوازده ساعت مسافرت كنند و در جلسه شركت داشته باشند!

3 comments نوامبر 9, 2009

كرم از خود درخت است!

هنوز ننشسته، هنوز شاگرد شوفر ته بليطش را جدا نكرده، عبا رو تا می‌كنه و عمامه را هم می‌گذاره روش. ساك و كيف دستی همسايه‌ها را تلنبار می‌كنه روی هم و تحفه‌ها را با وسواس بالای سرش می‌چينه.
اتفاقا مسافر صندلی سر می‌رسه و در حالی‌كه يك چشمش به شماره روی بليطه و يك چشمش به جناب غاصب، می‌پرسه :
شماره نوزده ِ ؟

يارو مثل گاو زل می‌زنه به طرف و انگار نه انگار كه جای اين بابا نشسته و شماره روی بليطش سی و چهاره، نه نوزده! مسافر صندلی هم همين طور ايستاده و منتظره.

اينجاست كه كرموی شماره بيست به علاوه كرموهای مجاور كه شماره های هفده و هيجده باشند، به نفع اين زبان نفهم پادرميانی می‌كنند و مسافر اصلی صندلی را می‌فرستند به قعر اتوبوس!

ليست مسافران چك می‌شود و اتوبوس بعد از نيم ساعتي معطلی راه می‌افتد. هنوز از ترمينال بيرون نرفته:
برجمال محمد صلوات!
الل…
برای سلامتی مسافران صلوات
الل…
برای سلامتی آقای راننده صلوات
الل…

البته اين هوار كرموهاست كه عادت كرده اند در محضر هر آخوند پيزوری خود را شيرين كنند، ولا حاج آقا گشادتر از اين حرفهاست كه صلوات بطلبد. فقط لبش را می‌لرزاند و سرش را به تائيد می جنباند.
حاج آقا كم كم كفشها را می‌كند و پای راستش را روی دسته صندلی ما می‌نشاند.
وقتی هم برمی‌گردی زل بزنی تو چشمهاش به هوای اين كه از رو برود، يابو آب می‌دهد. نرم نرم كه پليس راه را رد می‌كنيم و منظره بيرون فقط دشت می‌شود و آن دور دورها رشته كوههای خشك ، حاج آقا كرموهای نوزده و هيجده را كه دو تا پيرمرد و پيرزن كهنسال باشند، مورد خطاب قرار می‌دهد كه كجا ان شاءالله؟
به زيارت می‌روند و مسئله می‌پرسند كه طواف امامزاده ثوابش بيشتر است يا زيارت نامه خوانی؟
حاج آقا از مسئله نقب می‌زند به زندگی شخصی كرموها و جد و آبادشان را در می‌آورد. كجايی‌اند؟ چه كاره‌اند؟ چند تا پس انداخته‌اند؟ حلال زاده ها چه كاره‌اند؟ كجا ساكنند و آنها چندتا پس انداخته اند؟
اين طور ته و توی زندگيشان را هم می‌زند تا برسد آنجا كه دلش می‌خواهد. چيزی مثل اين ماجرا:
شماره هيجده و نوزده پسر يخچال ساز خوش بر و رويشان را در يك نزاع خانوادگي همين 9 ماه پيش از دست داده اند. قاتل هم نوه‌ی بيست و دوساله شان است كه يك چاقوی ميوه خوری را قائم فرو كرده وسط قلب بابای عاق شده ‌ش.
- آره حاج آقا عاق اش كرده بوديم!

نگفته پيداست كه حاج آقا از قصه عاق شدن امكان ندارد بگذرد.
سی سال قبل عروسشان زير پای مرحوم آقازاده ی كرموها نشسته، سه تا دختر ماينه اش* را به شوهر اول سپرده و آقازاده را كه تك پسر خانواده بوده و
كلی اميد و آرزو پشت سرش، فراری داده است.

حاج آقا رسيده است به آنجا كه همه دهن گشادهای هم صنفش برای بالا رفتن از منبر محتاج آنند. يا لقمه حرام يا عاق شدن از والدين يا شراب خواری و زنا. اول بحث را می‌كشاند به پيامدهای عاق شدن و وقتی می‌بيند كم كم به كرموها برمی‌خورد كه با اين استدلال ِحاج آقا خودشان قاتل پسر عزيزشان هستند، نوك پيكان حمله را متوجه عروس پاچه ورماليده می‌كند.

- اين‌ها مكافات عمل اين خانم است. اين‌ها آه آن سه تا دختر ماينه است كه برايشان مادری نكرد. اين‌ها نتيجه خيانت به شوهر است و …

وسط بحث كه همه مسافران به نحوی درگير آن شده‌‌اند، خانم ميانه‌سال بغل دستی‌ام فرو می‌رود توی صندلی و عق می‌زند. سرگيجه دارد. تكان های اتوبوس و شر و ورهای حاج آقا اگر مايه بالا آوردن نباشند، بی‌تاثير هم نيستند. حاجی يك‌كاره سرش را می‌آورد كنار گوشم و توصيه می‌كند شانه های بيمار را بمالم!

الحق كه در حرامزادگی لنگه ندارند، مانده ام كه بحث را می‌چرخاند يا صندلی ما را می‌پايد؟!
يكبار ديگر می‌آيد و قرص ضد تهوع تجويز می‌كند، بار سوم هم آب خنك!

در اين سفر بد اقبالی، فيلم هم نمايش نمی‌دهند كه حداقل دو ساعتی گوش‌ات از آزار شنيدن ارادتمندی اين كرموهای همسايه به آخوند جماعت، خلاصی پيدا كند. شايد چون حاج آقا و منبرشان حرمت دارد. اتوبوس توقف ممنوع هم می‌ايستد. حاج آقا نرسيده به قم، وسط يك برهوت قصد پياده شدن دارد كه البته كسی نمی‌تواند از زير زبانش بيرون بكشد كه آن نقطه از دنيا قرار است چه غلطی بكند!

1 comment نوامبر 6, 2009

من هم

آخ كه فرانی عزيز من هم نخريدم
فال كه نخريدم هيچ
زدم توی سينه‌اش و پس‌اش زدم
چون اون لحظه محو دو تا چشمی بودم كه
زير گوشم
می‌خوند
دوس ِ…ست دارم
دوس ِ…ست دارم

كاش برگشته بودم و فال خريده بودم
شايد از خلسه اون نوار ِ دوس ِ…ت دارم قلابی درمی‌آمدم

Add comment نوامبر 6, 2009

مزدوری به بی‌شرفترين شيوه ممكن

اين چند ماه يكی را كه از همه بيشتر توی چشم است، نشان می‌كنند. آخ كه اگر مقاومت نكند!
با دست راست يقه اش را می‌گيرند و با دست چپ هم بی‌سيم يا باتوم را. دوره اش می‌كنند و توی يكی از كوچه های فرعی يكيشان دستهايش را از پشت می‌گيرد و آن يكی دست بند را قايمكی از جيب كاپشن بيرون می‌كشد و تق! سومی و چهارمی هم معمولا سد چشمهای كنجكاو ناظران می‌شوند.
گاهی هم مثل امروز با يك شال شطرنجی سياه و سفيد چشمهايش را می‌بندند، توی جمعيت می‌چرخانند و می‌برندش آنجا كه عرب نی انداخت. اين صحنه بستن چشمها از مشت و لگد يا چنگ زدن به سر بازداشتی‌ها نفرت انگيزتر است. جانی‌ها را نبايد به اين شيوه آزرد.
البته برای اين حكومت معنای جنايت يا خلاف چيزی متفاوت با تجاوز، قتل يا غارت است.
تنها معترض بودن جرم است كه برايش فوج فوج گارد ويژه، مامور آگاهی و از اين دست جك و جانورها می‌فرستند، و گرنه شما شماره 110 را هزار و يك بار بگير يا شخصا تشريف ببر كلانتری و گزارش كن كه سر فلان چهارراه، فلانی با فلان مشخصات كراك و شيشه و قرص به پسربچه‌های سيزده، چهارده ساله می‌فروشد، امكان ندارد رسيدگی كنند!
و يا اين‌كه توی همين آپارتمان مجاور كودك آزاری اتفاق می‌افتد. همسر آزاری كه اصلا حرفش را هم نزن، بالا بری پايين بيايی جرم نيست!

پ.ن: يكی را امروز گرفته‌اند كه نديده خيلی خاطرش را می‌خواهم. كاش صدمه‌ای نبيند از اين بی‌شرفهای مادر به خطا

Add comment نوامبر 4, 2009

معرفت مادری

«معرفت مادری» عجیب‌ترین داستانی است كه تا به امروز شنیده ام. آن هم گوشه یك تشك ساتن و از زبان زنی زائو.
با شرمساری تمام این زن به جای زائیدن تركیده بود. بعد از دوازده ساعت درد كشیدن و كلی بخیه خوردن كورتاژ هم شده بود.
شوهر این خانم به عمل سزارین رضایت نداده بود چون اعتقاد داشت زن در زائیدن بدون درد، «معرفت مادر شدن» را بدست نمی آورد.

2 comments اکتبر 26, 2009

استقلال، آزادی، جمهوری….

اگه یك قدم به عقب برگردی- به تصوراین كه طرف مقابل هم یك قدم عقب میكشه و در نتیجه تنش میانتان به حداقل میرسه- سخت در اشتباهی!

تجربه نشون داده كه طرف مقابل این عقب نشینی را به حساب ضعف ات می‌گذاره- نه شعورت- و پایش را دو قدم جلوتر میاره. خاصه آن كه پدرسوخته هم تشريف داشته باشه.

می تونی یكی دو هفته دیگه امتحانش كنی!

1 comment اکتبر 22, 2009

اسد چرخی یه خروس پا شكسته داشت

خروسه پاش شده زاویه نود درجه. پنجه هاش گیركرده میون تخته های صندوق چوبی و یك بر روی سینه آویزونه، یك شب تمومه كه معلقه میون زمین و آسمون. بال بال میزنه.
اول صبح یكی میاد و در خرپشته را باز می كنه، سه تا مرغ و چاق و چله توری قفس رو پس می زنند و می‌پرند میون آب و دونی كه سهم امروزشونه. نوك می‌زنند به دونه ها و خروسه بال بال میزنه.
یك شب دیگه هم پنجه هاش گیر تیرو تخته است. مرغها بی اعتنا تنگ هم خوابیده اند.خروسه دیگه جونی برای بال بال زدن نداره. ساق پاش ریش ریش شده.
باز صبح میشه و در خرپشته باز. یكی دونه ها رو می‌پاشه و می گه:« بیو بیو». مرغها دونه ها رو ورمی‌چینند و یاد خروسه نمی‌كنند.
…………………………………………….

اسد یك بر افتاده كنار سفره و آبگوشتش رو تیلیت می كنه. نمی فهمه لقمه ها رو كجاش بگذاره!
- هوم هوم هوم. ای خروسه واس چی نیمخونه؟
همونی كه صبحها دون می‌پاشه، شونه بالا میاندازه و سرش رو گرم قاشق گذاشتن تو دهان بچه ای می كنه كه تو چالش نشونده.
- هوم هوم هوم. دونشون دادی؟

دستهای بچه رو ازكاسه بیرون می‌كشه و سرش رو پایین میاره. هنوز بالا نیاورده یادش می افته كه دو روزه خروسه را ندیده. فقط سه تا مرغ می‌پریدند وسط دونه ها. گيج و وحشت زده بچه را پس می‌زنه و می‌پره طرف خرپشته. بچه به پشت می‌افته. اول هق و هق و بعد گریه. اسد چرخی همان طوركه لم داده و سرش توی كاسه آبگوشت است، پنجه پايش رو می‌گذاره تو كمربچه و كمك می كنه راست بشينه.
- هوم هوم هوم

اونیكه دون می‌پاشه، از بالای راه پله جیغ می‌كشه:
- اسد…اسد؟ بیا بالا پا خروسه شیكسه!

اسد چرخی دست ازكاسه آبگوشت می‌كشه. هن هن از جا بلند می‌شه و با تمام نیرو می‌دوه به سمت صدا. كش زیرشلواریش شل است و پاچه هاش دست و پاگیر. پله ها رو چهار دست و پا، درست شبیه یك اورانگوتان پشمالو بالا میره و خرپشته را دور میزنه.
اونی كه دون می‌پاشه در قفس را گرفته و مرغها را كیش می‌كنه.
- د ِ بیا برو اون طرف خر پدر!
زن باریك می‌شه تا اسد پهن زمین پر ازكثافت بشه. توری سیمی را بالا بزنه و بخزه داخل مرغدانی.خروس نای تكان خورده نداره. مرغها تو سر و صورت اسد توك می‌زنند و اسد تلاش می كنه با دو دستش دو تخته چوب صندوق را ازهم سوا كنه. به هرجان كندنی شده پای خروس را بیرون می‌كشه و ازقفس بیرون میاره. پای خروس راست ایستاده و ناخنهاش خرد شده. روی كاكل قرمزش سبزی كثافت دو روزه مرغها، خشك شده.
چشمهای زاغ اسد وق زده اند و سینه خیزرفتن خروس را به سمت ته مانده دانه ها و ظرف گلی آب با خشم تماشا می‌كنند. ‌
- بیگیرش تا پاشو با تخته ببندیم!
این را اونی می‌گه كه این دو روز دون پاشیده وحواسش به غیبت خروسه نبوده. جوابش هم یك پشت دست محكمه كه ناصافی انگشتر عقیق نشسته میان آن، گوشه لبش را ناجور پاره می‌كنه.
- ری… تو دهن اون آقا دیوث ات!
اما دستهای اسد چرخی هنوزآروم نشده. پس خروسه پا شكسته را ازروی دانه ها بلند می كنه و می زنه زیر بغل. ظرف گلی رو بالا میاره و سر خروس را تا گردن فرو می كنه توی آب. با یك بسم الله كله خروس بی نوا را به سرعت با دست می كنه. بعد لاشه اش را روی زمین می اندازه و برمیگرده به سمت راه پله . خروسه میان سه تا مرغ چاق كه مشغول دانه برچیدنند، آنقدر بال بال می‌زنه كه ازجون می‌افته. دست آخر هم زن اسد پای ِراست مانده ِ خروس را توی دست می گیره و دنبال مردش را می‌افته.

1 comment اکتبر 21, 2009

يك چيزی هم‌ارزعادت ماهانه، وضع حمل يا اسباب بزك دوزك

بابای ما شباهت بی مانندی به ایشیچكی دارد. ایشیكچی درزبان محلی ما معنای آفتاب پرست می دهد. در همه امور زندگی ایشیكچی صفت است. به ویژه در اعتقادات و سیاست. بسته به طرفش و موقعیت مذهبی دو آتشه می شود، گاه بابی مسلك است و چند صباحی هم درویش. شگفت آن كه در خفا به هیچ آیینی تعلق خاطر ندارد. نه نمازمی خواند ونه روزه می گیرد و نه حتی حرمت نگاه می دارد. اهل همه عیشی هم هست.
همین بابای لامذهب ما از خشكه مذهبی مادرمان- البته تا جایی كه كلاهشان توی هم نرود و مادرمان كاری به مسلك اش نداشته باشد- بسیارخرسند است. حظ می برد از رویی كه همسرش ازغریبه و آشنا می گیرد و ازسفره انداختن و ختم گرفتنش قند توی دلش آب می شود. بابایی كه استكان چایی اش را هم تكان نمی دهد، این وقتها تداركچی مراسم سوگ ائمه و سفره نذری می شود.
این صفت پدرم تا روزی اهمیت نداشت كه من چادرم را از سرم برداشتم و اعلام كردم دیگر نه نمازمی خوانم و نه روزه می گیرم. بلوا كه به پا شد و كار به كتك كاری و منع بیرون رفتن ازخانه رسید، گرچه در عمل مادرم میدان دار جنگ علیه كفر من بود اما نرم نرم دستم آمد كه این بابای ماست كه پشت پرده رامی گرداند.
كسیكه نجسی ازدهانش نمی افتاد و به عمرش یك ركعت نماز نخوانده بود و روزه نگرفته، بر چادرمن و التزامم به واجبات دین ازمادرم سختگیرتر بود. عجیب آن كه همین پدر برادرم را بابت خریدن زنجیر و راه انداختن هیات نوجوانان سوگوار حسینی محله مان ملامت می كرد. ریشخندش می كرد كه بچه های مردم ال می كنند و بل، آن وقت پسر ما ریسه شده پشت سر یك آخوند جا ك…
آن روزها دستم آمد كه مذهب امری زنانه است. نه تنها برای پدرم كه برای همه مردهای كه می شناختم، مذهب از نان شب برای زن واجب تر بود. در عین هرزگی و ریاكاری بر تقید زنهایشان به شدت مصر بودند. آخر وقتی این زنان را شور دیانت بگیرد، خدای زمینشان شوهرمی شود و اطاعت از او از هر واجبی دراین دنیا واجب تر. در لزوم اطاعت ازشوهر این حدیث پا منبری بس كه: اگر شوهر از در وارد شد و التماس دعا داشت، نمازت را به كمرت بزن- در روایتی دیگر بشكن- و فاحشه وار به كام دلش برسان كه اگر ناامیدش كنی آتش جهنم برای خود خریده ای!
زن مقید علاوه برمزایای جنسی، منفعت نقدی اش را هم مذهب تضمین كرده است . آنجا كه حكم می كند بی رضایت شوهر، حتی از آن مالی كه از خانه پدرت هم آورده ای حق صدقه دادن نداری. این را اضافه كنید به محرم و نامحرم كردنش و چادربه دندان گرفتن اش، آن وقت حق دهید به مردهای خروس صفت كه از تصورسستی ایمان خانم، چهار ستون بدنشان بلرزد!

5 comments اکتبر 18, 2009

Previous Posts


Categories

  • می خوانم:

  • پيوندهای روزانه

  • Feeds