هنوز ننشسته، هنوز شاگرد شوفر ته بليطش را جدا نكرده، عبا رو تا میكنه و عمامه را هم میگذاره روش. ساك و كيف دستی همسايهها را تلنبار میكنه روی هم و تحفهها را با وسواس بالای سرش میچينه.
اتفاقا مسافر صندلی سر میرسه و در حالیكه يك چشمش به شماره روی بليطه و يك چشمش به جناب غاصب، میپرسه :
شماره نوزده ِ ؟
يارو مثل گاو زل میزنه به طرف و انگار نه انگار كه جای اين بابا نشسته و شماره روی بليطش سی و چهاره، نه نوزده! مسافر صندلی هم همين طور ايستاده و منتظره.
اينجاست كه كرموی شماره بيست به علاوه كرموهای مجاور كه شماره های هفده و هيجده باشند، به نفع اين زبان نفهم پادرميانی میكنند و مسافر اصلی صندلی را میفرستند به قعر اتوبوس!
ليست مسافران چك میشود و اتوبوس بعد از نيم ساعتي معطلی راه میافتد. هنوز از ترمينال بيرون نرفته:
برجمال محمد صلوات!
الل…
برای سلامتی مسافران صلوات
الل…
برای سلامتی آقای راننده صلوات
الل…
البته اين هوار كرموهاست كه عادت كرده اند در محضر هر آخوند پيزوری خود را شيرين كنند، ولا حاج آقا گشادتر از اين حرفهاست كه صلوات بطلبد. فقط لبش را میلرزاند و سرش را به تائيد می جنباند.
حاج آقا كم كم كفشها را میكند و پای راستش را روی دسته صندلی ما مینشاند.
وقتی هم برمیگردی زل بزنی تو چشمهاش به هوای اين كه از رو برود، يابو آب میدهد. نرم نرم كه پليس راه را رد میكنيم و منظره بيرون فقط دشت میشود و آن دور دورها رشته كوههای خشك ، حاج آقا كرموهای نوزده و هيجده را كه دو تا پيرمرد و پيرزن كهنسال باشند، مورد خطاب قرار میدهد كه كجا ان شاءالله؟
به زيارت میروند و مسئله میپرسند كه طواف امامزاده ثوابش بيشتر است يا زيارت نامه خوانی؟
حاج آقا از مسئله نقب میزند به زندگی شخصی كرموها و جد و آبادشان را در میآورد. كجايیاند؟ چه كارهاند؟ چند تا پس انداختهاند؟ حلال زاده ها چه كارهاند؟ كجا ساكنند و آنها چندتا پس انداخته اند؟
اين طور ته و توی زندگيشان را هم میزند تا برسد آنجا كه دلش میخواهد. چيزی مثل اين ماجرا:
شماره هيجده و نوزده پسر يخچال ساز خوش بر و رويشان را در يك نزاع خانوادگي همين 9 ماه پيش از دست داده اند. قاتل هم نوهی بيست و دوساله شان است كه يك چاقوی ميوه خوری را قائم فرو كرده وسط قلب بابای عاق شده ش.
- آره حاج آقا عاق اش كرده بوديم!
نگفته پيداست كه حاج آقا از قصه عاق شدن امكان ندارد بگذرد.
سی سال قبل عروسشان زير پای مرحوم آقازاده ی كرموها نشسته، سه تا دختر ماينه اش* را به شوهر اول سپرده و آقازاده را كه تك پسر خانواده بوده و
كلی اميد و آرزو پشت سرش، فراری داده است.
حاج آقا رسيده است به آنجا كه همه دهن گشادهای هم صنفش برای بالا رفتن از منبر محتاج آنند. يا لقمه حرام يا عاق شدن از والدين يا شراب خواری و زنا. اول بحث را میكشاند به پيامدهای عاق شدن و وقتی میبيند كم كم به كرموها برمیخورد كه با اين استدلال ِحاج آقا خودشان قاتل پسر عزيزشان هستند، نوك پيكان حمله را متوجه عروس پاچه ورماليده میكند.
- اينها مكافات عمل اين خانم است. اينها آه آن سه تا دختر ماينه است كه برايشان مادری نكرد. اينها نتيجه خيانت به شوهر است و …
وسط بحث كه همه مسافران به نحوی درگير آن شدهاند، خانم ميانهسال بغل دستیام فرو میرود توی صندلی و عق میزند. سرگيجه دارد. تكان های اتوبوس و شر و ورهای حاج آقا اگر مايه بالا آوردن نباشند، بیتاثير هم نيستند. حاجی يككاره سرش را میآورد كنار گوشم و توصيه میكند شانه های بيمار را بمالم!
الحق كه در حرامزادگی لنگه ندارند، مانده ام كه بحث را میچرخاند يا صندلی ما را میپايد؟!
يكبار ديگر میآيد و قرص ضد تهوع تجويز میكند، بار سوم هم آب خنك!
در اين سفر بد اقبالی، فيلم هم نمايش نمیدهند كه حداقل دو ساعتی گوشات از آزار شنيدن ارادتمندی اين كرموهای همسايه به آخوند جماعت، خلاصی پيدا كند. شايد چون حاج آقا و منبرشان حرمت دارد. اتوبوس توقف ممنوع هم میايستد. حاج آقا نرسيده به قم، وسط يك برهوت قصد پياده شدن دارد كه البته كسی نمیتواند از زير زبانش بيرون بكشد كه آن نقطه از دنيا قرار است چه غلطی بكند!
9, 20 در t 10:33 ب.ظ |
دوست دارم وبلاگت رو
………………………….
ممنون