یک روزی یه روزگاری من هوس تنهایی داشتم. یک اطاق نسرم که آفتاب به خودش نبیند. یک جا فقط برای خودم. از این رو که خانه پدریام کوچک بود. گوشه دنج کیمیا بود و همه چیزمان مشترک. اطاق خواب، گنجه لباس، میز تحریر و خرده های ریز و درشت زندگی.
به خواستهام نرسیدم تا دو هفتهای که رفت. تنها شدم با یک چهل و هفت متری اختیاری!
هفته نخست ایدهآلم بود. تشک عروسیم را انداختم میان پذیرایی و یک مجمعه چیدم از خرمالو، تخمه ژاپونی و شیرینی نخودچی. تُنگ شرابم را تَنگش گذاشتم.
هر غروب که بازمیگشتم، دراز میکشیدم روی تشک و حض تنهاییام را میبردم. به آداب میپختم و میچیدم و به لذت میخوردم. یک آخر شب هم گوشیام را راس ساعت چهار صبح کوک کردم و بیست کیلومتر را رفتم آزادی و برگشتم. این را هم هوس کردهبودم!
تا صبحی که آب سرد شد. حمام میکردم و کف ِ صابون سر و رویم را گرفته بود. تنهایی ناچارم کرد به هر مصیبتی بیرون بیایم، آب گرم کنم و تنم را گربه شور. نتیجه آن که چهل و پنج دقیقه دیر کارت زدم و برگه مرخصی ساعتی پر کردم.
دو روز بعد تصادف کردم. همه عمر دیگران برایم رانندگی کردند و حال که تنهایم با این حقیقت تلخ روبرو شدم که راننده ناشیای هستم. فاصلهها را تشخیص نمی دهم. بابت همین سپر ماشین را خرد کردم. از آن بدتر رانندگیام پشت چراغ قرمز است. قالتاقها یا راهم را میدزدند یا راهم نمیدهند، دستشان را میگذارند روی بوق و عصبیام می کنند. بیچارهام کردهاند
امروز صبح هم روشن نشد. هلش دادم، باطری به باطری استارت زدم، از هرکه میرسید پرسجو کردم، روشن نشد که نشد. همان جا گوشه خیابان گذاشتمش و باز هم مرخصی ساعتی گرفتم. غروب که از مکانیک پرسیدم، هشتصد تومان گرفت و یک سیم دو سر داد. با همان به یک استارت روشن شد! یک رابط ده سانتی اشکم را درآورد.رئیسم را به جانم انداخت و تنهاییام را زهر هلاهلم کرد.
این دو سه روز آخر ماشین برایم هیولا شده است. . دندهها خوب جا نمیروند، پایم به کلاج نمیرسد، کمر فنرها جیرجیر میکنند و من هنوز نفهمیدهام وقتی دنده عقب میروم فرمان را به کدام طرف بچرخانم! آبگرمکن از آن بدتر. شمعاش ادا در می آورد. جان ندارد، تق میزند و خاموش میشود.
درکشان نمیکنم. طرزکارشان را میخوانم اما نمیفهمم عیبشان چیست. هر که را میفهمم فنی است، به حسرت نگاه میکنم. تکنسینها شدهاند خدای من!
9, 20 در 12:05 ب.ظ. |
اتفاقاً من هم تنها بودم ، زنم هوس امام رضا کرده بود و دائم غرولند میکرد که در این پنج سال زندگی مشترک ، از عقایدم دور شدم و بیکارشدن و این همه بلایی که سرم آمده حاصل الحاد و بی دینی توی کافرست که من باید تاوانش را بدهم و منم از خدا خواسته به پابوس امام رضا فرستادمش تا قدری لذت تنهائی دوران مجردی را دوباره تجربه کنم .
ولی به محض اینکه تنها شدم دیدم کاری برای انجام دادن ندارم ،مجرد که بودم وقتی خانه در غیاب پدر و مادر باصطلاح مکان میشد ،اراذل و اوباش دور هم جمع میشدیم و خاکی نبود که به سرمان نکنیم ولی ظاهراً امروز تنها آن شوق تنهائی دیروز حریصم کرده بود و عملاً خلوت ،برایم معنائی نداشت ! دلم برای غرغر هایش تنگ شده بود ، خوشبختانه انتظار رو به پایان بود و منزل امروز به منزل باز میگردد .
اما پروازش به مدد تابوت های پرنده جمهوری اسلامی کنسل شد و اینبار واقعاً عزا گرفتم که دیگر نمیتوانم ….
بالاخره تنهائی تمام شد و من معترف باینکه دلم برای غرغر هایت تنگ شده … او نیز معترف که این امام رضا از پس به سلامت برخواستن زوارش برآید ، یافتن کار پیش کش ….