دیشب انقلاب شده بود. اکبر آمده بود جلوی در التماس میکرد ازش اعتراف بگیرم. خانهمان شصت متری سیمانی بود. رفتم با احترام آوردمش. نشاندمش توی دولاب. یعنی چپاندمش آن تو و یک لنگه در را انداختم. کف سیمانی بود، نشیمن اکبر یخ زده بود. یک کاغذ کاهی، یک قلم دادم دستش و گفتم بنویس.
عمامهاش چپه شد. نوک مداد را شکاند، آمدم بزنم توی سر کچلش که خاطرم افتاد به چرخه خشونت و دست نگاه داشتم. چاقو انداختم به پیچ مداد تراش و تیغهاش را بیرون کشیدم. رنگ از رخساره اکبر پرید، التماسم میکرد که یک ضیط صوت بیاورم تا اعترافاتش را ثبت کنم.
بیاعتنا به زجه اش مغز خودکارم را بیرون کشیدم و لوله را روی شعله آب کردم. تیغه را سر بزنگاه چسباندم. قلم تراش را دادم دستش و گفتم: بتراش!
مداد با قلم تراش شکیلتر نشود، نوکش تیزتر میشود.
دیدم بیشکنجه دلم خنک نمیشود. همانطور که اعترافات را مینوشت یک جعبه شیرینی گرفتم جلوش. نان خرمایی برداشت. لایش یک شَده مو. ریز و مشکی. اکبر میخورد و اشک میریخت. عقم گرفت و چشم باز کردم.